نمی دانم ها
آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است
آن شب که دلم لرزيد آن بو کزان گيسو آسمان دل من بوی تو را می گيرد سر بسر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده دست جادويي شب در به روي من وغم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد عجب اشفته بازاری است دنیا عجب بیهوده تکراری است دنیا
گفتی به کنارم باش
و از آينه چشمم نقشی به خيال انداز
تو ماندی و من ماندم تا صبح در آغوشت
يکبار گشودم چشم
ديدم همه جا بی تو
بی خود شده ام با تو
آخر چه بگويم من ؟
اين را که دلم ترسيد ؟
ديدی ز خيال تو
نقشی ز قلم لرزيد!
تا ابد بر ديوار نگاهت مصلوب می مانم
می دانم که از سنگينی نگاهت ديوار خواهد شکست

در جان چونفس خوشبو
آری به خدا نيکوست
می مانم و می مانم
سر در خم آن گيسو
تا در تو بميرم من
تا با تو برويم من

که نفس می کشی و ياس سرش پايين است
که تو قد می کشی وسرو چه بی باک ترک می گيرد
که زلالی نگاهت
می کشد پرده زنگار به صد آيينه
گريه کن شانه من تکيه گه خستگی است
مخمل ناز نگاهت و چراغانی شبنم خيزت
می کشد اين همه بی حسی را
گريه کن آيينه ها منتظرند
| Design By : Night Skin |



