نمی دانم ها
آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است
نفس میکشم، خاک میشوم، باران میشوی، میباری و من دوباره کنار سپیدی سینهی تو آرام میگیرم رنگها را که مینشانم کنار هم روی پهنهی خاکستری کاغذ، نفس خاک را میشنوم، و صدای تو که در آرامش خدایگونهات فارغ از هر رنگی صدایم میکنی. والله اگر هرم نفسهای تو نباشد هیچ رنگی در دستان من صدای رنگی دیگر نمیشود، تا شادی کودکانهی لحظههای بودنمان را با رنگ، بیرنگ بنویسد: " تو"
باید جایی بنویسم که من میان خشت خشت خاطرات تو جاماندهام.
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت
10:42 توسط زریر| |
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت
13:25 توسط زریر| |
| Design By : Night Skin |



