تبليغاتX
نمی دانم ها


نمی دانم ها

آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم

 شب از هجوم خیالت

نمیبرد خوابم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:19 توسط زریر| |

تلاش براي ساختن يك رابطه عاشقانه مخصوص انسانهاي ضعيف است

 زيرا انسان توانمند هيچگاه بر سر آزادي خويش معامله نميكند

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 18:7 توسط زریر| |

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

 زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

 زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

 زيباترين هديه عمرم محبت توبود

 زيباترين تنهاييم گريه براي توبود

 زيباترين اعترافم عشق توبود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 15:57 توسط زریر| |

این جهان پر از صدای پای مردمی است

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 13:37 توسط زریر| |

 دیگر هیچ دلی برای دل دیگر نمی تپید دیگر هیچ کس گذشت نمی کند

کسی برای نـــــشــــکـــســـتن دل دیگری نمیمونه ، کسی دلش واسه دل کسی نمــــــی ســــــــــوزه

دیگه دوستی واقعی پیدا نمــــــــیشه و اگه کســــی رو دوست داشته باشی

 نمـــــــی زارن باهاش باشــــــــی

کسی به کسی اعتماد نمی کنه و اگر به کسی اعتماد کردی اعتمادات سوء استفاده مــــــــی کــــنه

همه معشوقشون شده پول که به خاطرش هر کاری میکنند ،

 آدمهــــــــــــا را با پول مقایسه می کنند

دیگه گذشت که آدمها را نسبت به شعور و معرفتی که دارند مقایسه کنند

این دوره به خیال بعضی ها با پول

میتوان همه چیز را خرید ،

اما به نظر من تنها چیزی رو که نمیشه با پول خرید انســـــــــانیـــــــــته

انسانیتی که شامل شعور ، معرفت ، گذشت ، کمک به هم نوع ، ایمان به خدا و ...... میشه

که یک انسان را کامل کند .

 آآآآآآآه انســــــــــــــــــان ـــ که چه کم پیدا

می شه

در این دوره انگار توی سینه هیچ کـــــــــس دل وجود نداره،،،و آنهایی که دارند،،،

همــــــــــش زخم خورده که این ، که این ، که این ،

زیـــــبایی منحصر خودش رو داره 

از وبلاگ تنهای شب

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:15 توسط زریر| |

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتی

 پنجشنبه ها بيا مزارم گل سرخي را رو قبرم بزار

 تا هميشه اون گل رو که بهت داده بودم به خاطر بيارم....

ولی....اگه تو مردی....

من فقط يكبار... ميام مزارت..

ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو

 که با خون خودم سرخش کردم برات هديه ميکنم

 و عاشقانه کنارت جون ميدم

 تا بدونی هيچ وقت تنها نيستی !!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:14 توسط زریر| |

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 14:4 توسط زریر| |

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 13:47 توسط زریر| |

 

وای بارون

 شیشه های پنجره را باران شست

از دله من اما

چه کسی نقش تو را

خواهد شست !

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 5:52 توسط زریر| |

برو هر جا که میخواهی،خدا پشت و پناه تو

به رسم کهنه اشک و آه میریزم به راه تو

بسوز ای دل به این آتش به جرم عاشقیهایت

به یک بیگانه دل بستی همین بود اشتباه تو

ببین که بی خیال تو گذشت از عهد دیرینش

پس از این نیست دیگر زندگی دلخواه تو

اگر دلگیر و دلتنگی فدای بغض پنهانت

برو چون من ندارم طاقت یک قطره آه تو

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 5:32 توسط زریر| |

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 5:26 توسط زریر| |

ای خـــدا کاش آشنـایی هــا نبـود
یا پس از آن ایـن جدایی هــا نبــود

مـا که بــا یک نـاز دیـن را بــاختیــم
ما که خــود را تــوی چـاه انداختیـم

دل به یک ایما شـد افسـون نـگــار
قطـع کــرد پیــوند خــود بـا روزگــار

قــبلـه دل شـد همه سیـمای یــار
گشت کـــار دل از ایـن اوضـــاع زار

رنج می بردیـم ولی دل شـاد بــود
از غـــــمِ بــود و نـبــــود آزاد بـــود

آه، اُف کـان یــار خـوب و مــه جبین
آنـکــه از ما بـرد یـک دم دل و دیــن

او کـه خود شد همدم شبهای من
بـاعــث آن ســوز و آن تبـهــای من

عاقبت با چند جملــه گشـت خــام
کرد کار عشق مــا یکــشب تمــام

گـــفت روزی آن یـگـــانه یــــار مـن
نیست دیگر همـدل و همــراه مـن

لیک اندر چشــم مخمــور و غمین
که درخشید از اشک همچون نگین

دیدمش دل را هنـــوز با مــا داشت
حرف قلبش با زبانش فــرق داشت

ناگهان دنیا به چشمم گشت خراب
گشت آن روز آرزوهــا چـون حبــاب

کاش می دیدم که آن ساحر کیست؟
دل به یغما بـــــرده طاهـــر کیــست؟

کاش می دیدم کــه از ما بهتر است؟
در گرو بردن دل مـــاهرتــر اســت!!!

آخــــرش آن یـــار مــه رویــان مـن
شد یکی از بی وفــا یــــاران مــن

عاقبت رفت و دل رو تنـها گذاشت
روی خوبی های این دل پا گذاشت

پشت کرد بر هر چه عشق که دیده بود
بـی وفا چون یـار من کــه دیـــده بـــود؟

لیــک مهـــرش را هنوز بر دلم برم
مهـــــر آن را در دل خــــود پـــرورم

تا کـــه شایــد باز آِیـد پیـــش مــن
بـاز گــردد همـدل و هـم کیش من

گویــد از بد عهـــدی عـهــد قدیــم
گویــدم کــه سـر فکندست و ندیم

آه، گر روزی رسد همچــین شــود
زندگـــی بـار دگــر شیریــن شــود

خواهمش بخشیــد بـا آغــوش باز
بـــاز گویــــم بـــا او راز و نـیـــــــاز

لیک رفتست و نمــاندست اثــرش
بــاد هم بـــرده دگـر خـاکستــرش


شاعر: سحر شاهورانی
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:55 توسط زریر| |

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 14:48 توسط زریر| |

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 14:29 توسط زریر| |

يکی بود، يکی نبود. پيرمردی بود به نام عمونوروز که هر سال روز اول بهار از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت شهر.

بيرون از دروازه شهر ييرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار، بعد از آراستن خودش و خانه اش، فرشی می آورد می انداخت رو ايوان. جلو حوضچه فواره دار رو به باغچه اش که پر بود از گل های رنگارنگ بهاری. بعد سفره هفت سين اش را آماده می کرد. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قليان را می آورد می گذاشت دم دستش. اما سرقليان آتش نمی گذاشت. همان جا چشم به راه عمونوروز می نشست.

چندان طول نمی کشيد که پلک های پيرزن سنگين می شد و يواش يواش خوابش می برد.
در اين بين عمونوروز از راه می رسيد و دلش نمی آمد پيرزن را از خواب بيدار کند. يک شاخه گل هميشه بهار از باغچه می چيد رو سينه او می گذاشت. قليان را چاق می کرد و چند پک به آن می زد. يک نارنج هم نصف می کرد، يک نصفه اش را می خورد و پا می شد راه می افتاد.

پيرزن که از خواب بيدار می شد، می ديد ای داد بيداد همه چيز به هم خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. رو سينه اش هم گل هميشه بهار است. می فهميد که عمو نوروزآمده و رفته و نخواسته که او را بيدار کند.

پيرزن خيلی غصه می خورد که چرا موفق به ديدن عمو نوروز نشده، تا اينکه يکی به او گفت چاره ای نيست تا سال ديگر بايد صبر کنی.

پيرزن هم قبول کرد. اما کسی نمی داند که سال ديگر موفق به ديدن عمو نوروز شد يا نه. البته بعضی ها اعتقاد دارند که اگر اين ها يکديگر را ببينند دنيا به آخر می رسد.

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 9:56 توسط زریر| |


Design By : Night Skin