تبليغاتX
نمی دانم ها


نمی دانم ها

آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است

از من نپرس كه منتظرت بوده ام يا نه

از پنجره بپرس كه ازطلوع تا غروب ميهمانش بوده ام

از باغچه بپرس از نرگس ها ومريم ها كه از بي مهري ام خشك شده اند

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:42 توسط زریر| |

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!

شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!

مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!!

ولي تو اونو نميبيني؟؟

شايدم هيچ وقت نبيني

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:39 توسط زریر| |

من هم.............................

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:23 توسط زریر| |

اون كه اول و آخر دلتنگىهام بود
حالا كجاي قلبم مىتونم جاش بدم
.
من كه مىخواستم باهاش فرصتامو پيدا كنم

حالا به چه كسي مىتونم تكيه كنم
.
حالا من با كي مىتونم از روزگار گله كنم
.
اين رسم همهء زندگىهاست

كه همه حباب هايي باشند بر روي هزاران خار

كه راحت با يك تلنگر اونها هزار پاره شوند
..
...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:23 توسط زریر| |

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست

 

مرا در اوج مي خواهي تماشا كن ،

تماشا كن

دروغين بودمت ديروز

،مرا امروز حاشا كن

 

در اين دنيا كه حتي ابر هم نمي گريد به حال ما

همه از من گريزانند

تو هم بگذر از اين تنها


گريه كن اگر كه آفتاب را از دست داده اي

 وگر نه ستارگان را نيز از دست خواهي داد


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 توسط زریر| |

کاش دستي بود براي گرفتن

 کاش شانه اي بود براي گريستن

 کاش چشمي بود براي ديدن

کاش گلي بود براي پژمردن

کاش کاش کاش..........

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:35 توسط زریر| |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:28 توسط زریر| |

اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم

گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟

گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت

بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:4 توسط زریر| |

 

تفاوتهاي خون و اشک

 

خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه

.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد

.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه

.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه

.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه.

.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!

.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه

اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن و دستاشونو ميزارن رو صورتشون.

 با خون ميشه به يکي زندگي بخشيد ولي با اشك نه

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:39 توسط زریر| |

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي

تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم
چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي

از عشق تو سهم من ،همواره همين بوده است
رسوايي و حيراني ، حيراني و رسوايي

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:31 توسط زریر| |

برگها میریزند شکی نیست

برای همیشه زیرنمناکی زمستان می پوسند

 

جوانه های به تنگ امده ازسرما دراعتدال بهارمی رقصن

 

برگ می شوند

وزردمی ریزند

 

یک نفرمی رود

ازسمت خزان سوی بهار دیگری می ماند

وکسی تازه می آید

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:19 توسط زریر| |

 

خداوند انسان را در آب های عمیق فرو می کند

نه برای غرق کردنش، بلکه برای پاک کردنش

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:37 توسط زریر| |

عشق است و آتش و خون..

.داغ است و درد دوری

 

کی می توان نگفتن...

کی می توان صبوری....!

 

کی می توان نرفتن...

گیرم پری نمانده

 

گیرم که سوختیم

و خاکستری نمانده

 

با دوست عشق زیباست...

با یار بی قراری

 

از دوست درد ماند

 و از یار یادگاری...

 

گفتی از روز سحر..

.گفتم از من مگذر

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:28 توسط زریر| |

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:26 توسط زریر| |

 

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.

 

دلبري آسان است، اما دلداري كار هر كسي نيست.

 

به یک لبخند، بسیاری از درها به روی انسان گشاده خواهد شد

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:45 توسط زریر| |

من هركجا عشق را نيابم .

 

پس عشق ميورزم .

آنگاه آنجا عشق خواهد بود .

 

و من ان را خواهم يافت پس من زندگي مي كنم

نه براي اين كه به دنيا امده ام براي اينكه دنيايي كه به ان امده ام زيباست .

ولي ميروم

 

.نه براي ان كه دنيا را ترك گويم

. براي ان كه به دنيايي زيباتر سفر كنم

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:38 توسط زریر| |


Design By : Night Skin