نمی دانم ها
آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است
از من نپرس كه منتظرت بوده ام يا نه
از پنجره بپرس كه ازطلوع تا غروب ميهمانش بوده ام
از باغچه بپرس از نرگس ها ومريم ها كه از بي مهري ام خشك شده اند شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني من هم............................. اون كه اول و آخر دلتنگىهام بود چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست مرا در اوج مي خواهي تماشا كن ، تماشا كن دروغين بودمت ديروز ،مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر هم نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
گريه كن اگر كه آفتاب را از دست داده اي وگر نه ستارگان را نيز از دست خواهي داد
کاش دستي بود براي گرفتن کاش شانه اي بود براي گريستن کاش چشمي بود براي ديدن کاش گلي بود براي پژمردن کاش کاش کاش.......... اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است تفاوتهاي خون و اشک خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه .خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد .خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه .جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه .خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه. .جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه! .از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن و دستاشونو ميزارن رو صورتشون. با خون ميشه به يکي زندگي بخشيد ولي با اشك نه تاهمسفرم عشق است در جاده تنهايي برگها میریزند شکی نیست برای همیشه زیرنمناکی زمستان می پوسند جوانه های به تنگ امده ازسرما دراعتدال بهارمی رقصن برگ می شوند وزردمی ریزند یک نفرمی رود ازسمت خزان سوی بهار دیگری می ماند وکسی تازه می آید خداوند انسان را در آب های عمیق فرو می کند نه برای غرق کردنش، بلکه برای پاک کردنش عشق است و آتش و خون.. .داغ است و درد دوری کی می توان نگفتن... کی می توان صبوری....! کی می توان نرفتن... گیرم پری نمانده گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده با دوست عشق زیباست... با یار بی قراری از دوست درد ماند و از یار یادگاری... گفتی از روز سحر.. .گفتم از من مگذر هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن. دلبري آسان است، اما دلداري كار هر كسي نيست. به یک لبخند، بسیاری از درها به روی انسان گشاده خواهد شد من هركجا عشق را نيابم . پس عشق ميورزم .
حالا كجاي قلبم مىتونم جاش بدم.
من كه مىخواستم باهاش فرصتامو پيدا كنم
حالا به چه كسي مىتونم تكيه كنم.
حالا من با كي مىتونم از روزگار گله كنم.
اين رسم همهء زندگىهاست
كه همه حباب هايي باشند بر روي هزاران خار
كه راحت با يك تلنگر اونها هزار پاره شوند..
...
از دست نخواهم داد دامان شكيبايي
تا من به تو دل دادم افسانه شده يادم
چون حافظ و مولانا در رندي و شيدايي
از عشق تو سهم من ،همواره همين بوده است
رسوايي و حيراني ، حيراني و رسوايي
| Design By : Night Skin |


