تبليغاتX
نمی دانم ها


نمی دانم ها

آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است

بی مصرف ترین روزها، روزی است که در آن نخندیده باشیم



به هیچ کس آزار مرسان که کار روزگار دائم در تغییر و تحول است

 و بدبخت آن است که از یادآوری عاقبت خود غافل باشد


دوستت داشتم ...یادت هست ؟

...گفتم دوستت دارم ...

و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن ....

رفتم تا بزرگ شوم ...

اما انقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت داشتم

 


نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:49 توسط زریر| |

به یادمعلم شهید دکتر علی شریعتی پیشوای جهاد با خدایگان

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 22:23 توسط زریر| |

 

یه روز يه گنجشک آباداني با تريلي تصادف ميکنه و بيهوش ميشه راننده ي ترلي دلش ميسوزه و ميبرش خونه تو قفس ازش مرا قبت ميکنه . گنجشکه که به هوش مياد ميگه : ولک مو تو زندانم ، ياني راننده مرده ؟


خودتون حدس بزنید که دارن  به چی نگاه میکنن


تو چه در سر داری؟ از من آینه به نرمی پرسید؛

من در این اندیشه که از آینه پنهان سازم

راز دلدادگی و شیدائی

ونمی دانستم عشق چون خورشیدی ازفراسوی نگاهم پیداست


عشق،عشق مي آفريند. عشق زندگي مي آفريند. زندگي رنج به همراه دارد. رنج دلشوره مي آفريند. دلشوره جرات مي بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد. اعتماد اميد مي آفريند. اميد زندگي مي بخشد. زندگي عشق مي آفريند. عشق عشق مي آفريند. (احمدشاملو)


 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:11 توسط زریر| |

                     لره با خدا قهر می کنه اول دفترش می نویسه به نام بعضی ها


بازی بولینگ جدید



روبه روی شما می مانم

تا وقتی سنگ انداختن تان تمام شد

با گوشه ای از پیراهنم

- که هنوز خونی نشده -

خاک را

از دست های تان پاک کنم


« تو رفته ای »
این را هر شب گوشزد می کنم به خودم
تا صبح فردا
روز تازه ای باشد
به این ترتیب همه چیز رو به راه می شود
فقط یک مساله ی کوچک باقی است
این که:
روزهای من
تویی.


تو زلزله بم یه آبادانی و از زیر آوار بیرون میارن . بلند می شه خودشو می تکونه می گه : ها ولک ویبره موبایلو حال کردی


 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 22:24 توسط زریر| |

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن


خدایا دلم باز امشب گرفته، بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را، خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا بیا پشت آن پنجره، که وا می شود رو به سوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن، که نورت بتابد به روی دلم

خدایا کمک کن که، پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش، مبادا بمیرد ...

خدایا دلم را، که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگر چه شکسته، شبی می فرستم برایت


درختکاری یا..............



چشم هایت

که در دلم کاشته بودی

شکوفه داده اند

انتخاب کن:

میوه شوند و  بـچینی

یا باد بیاید و پر پر شوند ؟ 


نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 23:11 توسط زریر| |

سایت رسمی فیفا اعلام کرد علی دایی به عنوان تماشاگر نمونه بازی ایران و مکزیک انتخاب شده است


اینم یه راه توپ واسه رفع خستگی



بی تو همچون برگ پاییزم          که می لرزد و می ریزد

کسی در این درختستان سراغ از من نمی گیرد           نمیپرسد!

نمی خواهم بدانم کیست مینالد؟           و من بی تو چو شمعم

که می گرید چو میسوزد           اگر باشی

کنار تو آرام میگیرد و می سوزد           و قلبم در تپیدنهای تحمیلی

چو باشی صادقانه میتپد           آرام میگیرد


به علی دایی میگن انگیزت برای بازی با مکزیک چی بود؟ میگه می خواستم بازی رو از نزدیک ببینم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 0:51 توسط زریر| |


اگر خواستی بیایی

من همان جایی هستم که بودم...

همان جایی که...رهایم کردی...!


چشمه ها از تابوت میجوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند...


از رفتن های بسیار نمی هراسم


از پیمودن راه های طولانی


و ایستادن پشت چراغ های قرمز طولانی خسته نمی شوم!


هرگز

اگر مقصد تو باشی


حتی اگر هرگز با من نباشی


حتی اگر دستانت در جیب های عشق من جا نگیرد


وقتی از سرمای تنهایی می لرزی

حتی اگر نگاهت بر نگاه من نرقصد


باز هم چشمانت را دوست می دارم...!


 

از یه جوجه تیغی کوچولو می پرسن ارزوت چیه؟ نگاهی معصومانه می کنه می گه: بغلم می کنی؟

به ترکه می گن کجای تهران می شینی ؟ می گه هرجا خسته شدم


چند اصطلاح دانشجویی یه جا دیدم ، البته اصطلاح نه ، یه نوع تشبیه طنز گونه . گفتم بد نیست شما هم بخونید و ببینید که دانشجوها چی می کشن : 

 

دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان

دانشجویان پرسر و صدا : گروه لیانشانپو 

دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار

خانواده دانشجويان : بينوايان

دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام

انتخاب درس افتاده : زخم كهنه

دانشجویان دو دره باز : نریمان زرگر

دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس                                                                                        


برگی تکان نخورد

پرنده ای پناه نگرفت

غباری بر نخاست از زمین

تند بادِ تو

تنها به هوای پر پر کردن آشیانه ی من

وزیدن گرفته بود

 

                                                                                     

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 1:16 توسط زریر| |


تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که

چرا گریه نمیکنم ؛ بی تو یک عمر فرصت برای

گریستن دارم اما برای تماشای توهمین یک لحظه

باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن

در چشمان تو را داشته باشم . . .


                    دلهای آدما به اندازه حرفاشون بزرگ    

                      نیست ولـی حرفی که از ته دل باشـه        

                         می تونه آدم بزرگی بسازه ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:25 توسط زریر| |

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است

و گاه نگــــــاه ...

غـــــریبه !

این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یک د یگــرنگــــاه کنی


سکوتم را به باران هدیه کردم،

تمام زندگی را گریه کردم،

 نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 


دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کو چکترین تلنگری میشکند

 دلم می خواهد فر یاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

 که عمق دردم را در فریاد منعکس کند

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم

 کاش می شد پرواز کنم پروازی بی انتهاتا رسیدن به ابدییت

کاش می شد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا کنم


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:39 توسط زریر| |

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد . قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه دهد . قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید . قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من . قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

                                                                شاملو


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 13:40 توسط زریر| |

روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه ی درد الود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که عاشق من او بود


شعر گغتم که ز دل بردارم
                 بار سنگین غم عشقش را                 
                شعر خود جلوه ای از رویش شد               
                  با که گویم ستم عشقش را                   


فردا اگر ز ره نمیامد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را
در افتاب عشق تو می خواندم


 انکه رفتی و مرا برده ای ز یاد
میخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه ی پر اتش خود می فشارمت


رفتم مراببخش مگواو وفا نداشت

    راهی بجز گريز برايم نمانده بود      

          اين عشق اتشين پراز درد بی اميد        

             در وادی گناه و جنونم کشانده بود            

                  رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت ترا                

                        با اشکهای ديده ز لب شستشو دهم                  

                             رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود    


                     

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:19 توسط زریر| |

من به دو چیز عشق می ورزم

 یکی تو و دیگری وجود تو

به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا و دیگری تو

 من در این دنیا دو چیز میخواهم

 یکی تو و دیگری خوشبختی تو

من این دنیا را برای دو چیز

 میخواهم یکی تو و دیگری

برای با تو موندن تا همیشه

نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 18:34 توسط زریر| |

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:3 توسط زریر| |

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

 

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری

 

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:57 توسط زریر| |

مدام کوچه برایت بهانه می گیرد به هر که می رسد از تو نشانه می گیرد

 صدای تو که زجنس ترانه و غزل است

لبان بسته ما آب و دانه میگیرد

هزاره های گلوگیر بغض آینه ها تمام عمر مرا در میانه می گیرد

 به راه آمدنت فرش شعر گستردم

 نیامدی و دلم هی بهانه می گیرد

کویر وارگی باغ در ستیغ عطش ز ناز بوی رنگ جوانه می گیرد

 عشیره های مرا ساحرانه پیچیدند به بستری که شبش تازیانه می گیرد

 بخوان تداوم (( بیدار باش قافله را )) که این سکوت شبانه زبانه می گیرد

 تو نازنین که حضورت جلوس آینه هاست

 صلیب رنج مرا روی شان

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:13 توسط زریر| |

عقاب ها روزي بر فراز چراگاهي بزرگ پرواز می کردند ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در آمد . هنگامي كه اين دو رقيب همديگر را ديدند‌‌‌ با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ي خود رو كرد و گفت : " چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد!" وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد .

 

                                                                               (جبران خليل جبران)

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 15:40 توسط زریر| |

تو آمدی رویاهایم را تعبیر کنی امّا خود یکی از

 

رویاهایم شدی

 

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 2:17 توسط زریر| |

مهربانا ، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم

و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی

و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی ....

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 0:21 توسط زریر| |

براش بنویس دوستت دارم

آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن

ولی یه نوشته ,

به این سادگیا پاک شدنی نیست

. گرچه پاره کردن یک کاغذ

از شکستن یک قلب هم ساده تره

ولی تو بنویس ..

تو ...

بنویس

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:11 توسط زریر| |

 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي كه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد آدميت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت وگشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبي ها تهي است صحبت از آزادگي ،پاكي، مروت ، ابلهي ست صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست قرن موسي چومبه هاست روزگار مرگ انسانيت است: من كه از پژمردن يك شاخه گل ، از نگاه ساكت يك كودك بيمار، از فغان يك قناري در قفس ، از غم يك مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار- اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام ، زهرم در پياله ، اشك و خونم در سبوست مرگ او را از كجه باور كنم؟ صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي جنگل را بيابان ميكنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن : يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست در كويري سوت و كور ، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانيت است !

                                                          فريدون مشيري

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:55 توسط زریر| |


Design By : Night Skin