نمی دانم ها
آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است
دیشب تمام ابرها را گریه کردم در حسرت امروز و فردا گریه کردم رفتی و پرواز پرستو گونه ات را در سوگ فردای غزل ها گریه کردم مانند گل های شقایق داغ عشقت می زد به زخم کهنه ام تا گریه کردم رفتی خدا حافظ تو را چشم انتظارم دور از تو من تنهای تنها گریه کردم.
خنده آدما همیشه از دلخوشی نیست اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست وقتی گریه می کنم تو را در میان اشکهایم می بینم ولی اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده و من در پشت پنجره تنهایی تورا میخوانم و خاطراتت را خواهم ماند تنها در انتظار تو ... چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت ، نمی دانم .... روزی خواهی آمد میدانم گریان نمی مانم خندانم برای ورودت ای عشق غفلت ننگین یک دقیقه حواست ...
آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس میکنی به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن ه قلب ه ستاره گان هست
دریا باش تا اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی بس که دیواره دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهایی ام میگذرد از سره هوس هم که شده سرکی میکشد و می گذرد
آنگاه که با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم . همیشه فکر میکردم تنهایی سخته. اما حالا میبینم تنها شدن سخت تره!
آن که از چشم تو انداخت مرا بی تقصیر چشم دارم به همین درد گرفتار شود خسته را پیاده می کند آهای زندگی . . . بایست؛ می خواهم پیاده شوم
سالها ؛ اشکهایم را به آب سپردم تا آنها را نبینی ؛ شاید باور کنی غرور ساختگی ام را هفت دریا گریستم و کسی نپرسید چرا در کویرترین غروب آفرینش نفس می کشم ! شادیها بهانه نمی خواهد
من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید ... من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود ولی با منت و خاری پی شبنم نمی گردم
گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا |آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود عشق آواز قشنگي است ، خدا مي داند . سرنوشتي كه مرا با تو به خود مي خواند هر چه از خويش گريزم به تو نزديك شوم گوش كن قلب من از دور تو رامي خواند
دیدی دلم شکست دیدی که این بلور درخشان عمر من بازیچه بود دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من از دست کودکی که ندانست قدر آن افتاد بر زمین دیدی دلم شکست . . .
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره
جا میزنه اونم سر به دیوار میزنه
یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد....
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است.....
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد....
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی......


یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی


گریه هاست که بهانه می خواهد


| Design By : Night Skin |


