تبليغاتX
نمی دانم ها


نمی دانم ها

آنچه ما انسانها به خدا مدیونیم.....دوست داشتن دیگران است

ثانیه ها را بنگر که چه محزون موسیقی تنهایی را می نوازند . . .

دیشب تمام ابرها را گریه کردم در حسرت امروز

و فردا گریه کردم رفتی و پرواز پرستو گونه ات را در سوگ فردای غزل ها گریه کردم

مانند گل های شقایق داغ عشقت می زد به زخم کهنه ام

تا گریه کردم رفتی

خدا حافظ

تو را چشم انتظارم

دور از تو من تنهای تنها گریه کردم.


خنده آدما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره
جا میزنه اونم سر به دیوار میزنه
یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 20:26 توسط زریر| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:10 توسط زریر| |

همیشه همینطور است....
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
 
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد....
اشک هایت را پشت پایش بریزی
 
رسم رویاها همین است.....
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
 
باید باور کنی که بر نمی گردد....
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
            منتظرش بمانی......

اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است،

 غمی نیست.

همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:3 توسط زریر| |

وقتی گریه می کنم تو را در میان اشکهایم می بینم

ولی

اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند

قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده و من در پشت پنجره تنهایی تورا میخوانم

و خاطراتت را خواهم ماند تنها در انتظار تو ...

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت ، نمی دانم ....

روزی خواهی آمد میدانم گریان نمی مانم خندانم برای ورودت ای عشق 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:32 توسط زریر| |

زندگی

      غفلت ننگین یک دقیقه حواست ...


آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس میکنی

به خاطر بیاور

که زیبایی شهاب ها از شکستن ه  قلب ه ستاره گان هست


دریا باش تا اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق

 شود نه آنکه تو متلاطم شوی   

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 12:53 توسط زریر| |

بس که دیواره دلم کوتاه است

هر که از کوچه  تنهایی ام میگذرد

 از سره هوس هم که شده

سرکی میکشد و می گذرد


همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی


                    آنگاه که با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما

 

                  به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان

 

                                               خود اعتماد ندارم .

 


نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:29 توسط زریر| |

همیشه فکر میکردم تنهایی سخته. اما حالا میبینم تنها شدن سخت تره!


آن که از چشم تو انداخت مرا بی تقصیر

 

چشم دارم به همین درد گرفتار شود

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:7 توسط زریر| |

زندگی همچون قطار کهنه ایست که هر دم مسافران

خسته را پیاده می کند

آهای زندگی . . . بایست؛ می خواهم پیاده شوم


سالها ؛ اشکهایم را به آب سپردم

             تا آنها را نبینی ؛ شاید باور کنی

                                        غرور ساختگی ام را

هفت دریا گریستم و کسی نپرسید

                       چرا در کویرترین غروب آفرینش

                                             نفس می کشم !

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:51 توسط زریر| |

شادیها بهانه نمی خواهد

 
گریه هاست که بهانه می خواهد


من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشتگی ‌آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است

به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید ...

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ...

چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود


 
 

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 9:41 توسط زریر| |

                                من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی

                                                  ولی با منت و خاری پی شبنم نمی گردم


گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد

  و گفت:چند تا؟

دستام رو بالا |آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم

اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود

 


عشق آواز قشنگي است ، خدا مي داند . سرنوشتي كه مرا با تو به خود مي خواند هر چه از خويش گريزم به تو نزديك شوم گوش كن قلب من از دور تو رامي خواند 


دیدی دلم شکست

دیدی که این بلور درخشان عمر من

بازیچه بود

دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد بر زمین

دیدی دلم شکست . . .

 


 

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:23 توسط زریر| |


Design By : Night Skin